تبليغاتX
مکتب عشق
سلام من صادق هستم 15 سالمه!
دیری ست که در کوچه ی من خوابی نیست......شبهای پر از ستاره /مهتابی نیست

        من با که بگویم این سخن را /مردم        پیراهن ابی اسمان من ابی نیست

.

                  هی کوچه و راه میکشد دیوانه

                                                  در حوضچه ماه میکشد دیوانه

                 هر جای ورق که خالی باشد

                                                 هی حسرت و اه میکشد دیوانه

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 13:17  توسط sadegh01  | 

پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانـــم

پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟

او چه می خواهـــد؟

پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند،

چشمانش جست و جو کرد زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست.
بی هیچ دلیلی

پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند،

متعجب بـــود

یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند ، از خدا پرسید:

خدایا چرا زنها این همه گریه می کننـــد؟

خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام .

به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کنــــد

به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند

به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ،

او به کار ادامه دهد

به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند

به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره

در کنار او باشد

و به او اشکی داده ام تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد .

این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند

از آن استفاده کند

زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 18:10  توسط sadegh01  | 

نمیخواهم تقسیمت کنم با دیگری....... نمیخواهم به جز "من "نگاهت را به کس دیگری بیندازی.... نمیخواهم گرمای حضورت جز "من "با کس دیگری تقسیم شود.... میخواهم تنها مال "من "باشی تنها مال "من "..... شاید خودخواهی باشه..... شاید یک طرفه نگاه کردن باشه .... اما هرچه که هست این را بدان و مطمپن باش که "تو "تنها مال منی نه هیچ کس دیگه.... شاید بقیه صدایت کنند .... تو را بخوانند..... اما زمانی که در کنار منی .... جواب آنهارا نده.... میخواهم تنها صدایی را که میشنوی صدای من باشه..... و تنها دستی که به سویت دراز میشه دستان ؛ من ؛ باشه ...... ؛ تو ؛ را میستایم ای همیشکی در " من "
+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 18:1  توسط sadegh01  | 

باز امشب

دلتنگی آمده تا بگوید به یادت هستم

اشکهایم جاری شده تا بگویم خیلی دوستت دارم

حس و حال مرا خودت میدانی ، آنچه که قلب مرا به این روز انداخته را  خودت میدانی

تو خودت میدانی چقدر برایم عزیزی ،  

می دانم که می دانی.

در لحظه دیدارمان چه عاشقانه نگاه می کنی به چشمانم

وقتی فکر میکنم به آن لحظه نفس میگیرد این قلب خسته ام

وقتی فکر میکنم به تو را داشتن،با خود میگویم ای کاش که زودتر تو را داشتم

تو مرواریدی هستی پنهان در اعماق قلب زندگی ام

که زیبا کردی با حضورت زندگی مرا ،

عاشقانه کرده ای صحنه بی پایان، لحظه ها را

دلتنگی آمده تا بگوید همیشه در قلب منی

عشق تو در دلم غوغا کرده تا بگویم تا ابد مال منی

ناز نگاه تو ،  برق نگاه زیبایت نرفته از جلوی چشمهایم

هنوز گرمی دستهایت ،گرم نگه داشته دستهایم را

هنوز احساس میکنم در کنارمی

نفسهایم آمده تا بگوید به عشق تو است که زنده ام

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 17:59  توسط sadegh01  | 

بی انصافی خیلی بی انصاف 

امروز حرفم جز این بود که نگرانه حالت شدم  

جز این بود که نمی خواستم برات اتفاقی بیافته

آیا  جز خواهش و پافشاری برای او کار چیزه دیگه ای بود؟ حتی اگه بخوام به زور کاری رو انجامش بدی

که سرم داد بزنی و با صدای بلند بگی انجام انجامش نمی دم زور قبول نمی کنم

مگه گفتم واسه من کاری بکن ؟

هر طور راحتی

داری با من لجبازی می کنی ؟بکن خیالی نیست

می تونی به حرفم دیگه گوش نکنی و برای حرفام ارزش قائل نشی

چون برام دیگه عادت شده

خودم می گم خودمم می شنوم خسته شدم از بی اهمیت دادن به حرفام

خسته شدم از این دل شکستنها که بی دلیل می شکنه و زیر پاهات له می شن و راحت رد می شی

ولی چرا نمی دونم از رو نمی رم

شاید سهم من از دوست داشتنها همین هاست

بازم خیالی نیست همین که من دوستت دارم کافیه،همین که دل من بشکنه کافیه  

خیلی از خواسته ها منو ندید گرفتی راحت ازشون گذشتی فدای سرت

اما بازم خیالی نیست صبرم در مقابل تو یی که عاشقشم و عشقمون  یه طرفست  زیاده

فقط امیدوارم از کار و رفتاری که در پیش گرفتی پشیمون بشی و مثل سابق بشی

از خدا می خوام که صبرم بده چون خودم در  مقابل این نوع رفتارها و برخوردها و بی اعتنایی ها  

  تحملم کم  شده

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 17:56  توسط sadegh01  | 

پیرمرد و دختر

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 16:25  توسط sadegh01  | 

سرتو،بذار رو شونم ،تا بهت بگم:عزیزم؟

اگه تو نباشی من هم ،دنیارو به هم می ریزم

بی تو غمگین،بی تو خسته،بی تو خاموش و مریضم

بی تو هر لحظه و هر دم،با زمونه در ستیزم

                                   هستی ام؟اگه نمونی،دیگه من هیچی ندارم

                                   بعد از این رو شونه ی کی دیگه باید سربذارم؟

                                   حک شده اسم قشنگت ،روی پیشونی نوشتم

                                   نمی رم من به جهنم،اخه من با تو بهشتم

مهربونم؟واسه بودن،تو فقط هستی بهانه

این تو هستی که دلیلی واسه گفتن ترانه

بی تومن دل نگرونم،با تو اروم و قرارم

بی تو پاییزو خزونم،با تو من همش بهارم

                                      نازنین؟دنیارو گشتم ،تا اینکه به تو رسیدم

                                     واسه ی بودن با تو ،از همه دنیا بریدم

                                    حتی من یه تار موتو به همه دنیا نمی دم

                                

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 16:21  توسط sadegh01  | 

من تنها می خواستم
من تنها می خواستم چشمهای تو را داشته باشم.
من تنها می خواستم چند صباحی قلبت را به امانت بگیرم.
اما این خواسته قلبی من نبود شاید در ابتدا.تقدیر این قرعه را به من دیوانه سپرد.
من می خواستم دستهایت را داشته باشم تا با آنها از چشمه جوشان محبت جرعه ای بنوشم
اما تو از  سپردن آن سرباز زدی.
من تنها می خواستم برای دلت قصری از ترانه هایم بنا كنم و برای این مقصود جلای چشمانت را می خواستم
اما تو آنها را به من ارزانی نكردی.
و تو چه فهمیدی؟تو از طرز نگاه من چیزی را نفهمیدی
.
من می خواستم پنجره هایت را باز كنم اما تو اجازه ندادی.
پنجره هایت آنقدر بسته ماند تا كهنه شد و تو هرصبح آسمان را با قابی كهنه نگریستی.
تا هنگامی كه آوار شد و فرو ریخت و به خاك سپردی زیر آن آوار تمام خاطرات مرا.
و من تكه تكه
خاطرات تو را از زیر آوار قلبم بیرون آوردم.
تو گذاشتی همه چیز فروبپاشد و آوار شود چه خانه ات چه قلبم چه خاطراتم چه خاطراتت…
آیا ندیدی كه چه عاشقانه در آن شب سیاه برایت شعر می سرودم.
شایدم دیدی كه به من تهمت دیوانگی می زدی
.
من می دانم زیبایی چیست…یك جهان از آن را در غروب نگاهت دیده ام.
من تنها می خواستم آغوشت را داشته باشم تا در گرمایش خزان را فراموش كنم.
من از تمام دنیا یك شاخه گل می خواستم.شاخه گلی كه تو روزی به دستانم می سپردی.
من از تمام این دنیا یكروزش را می خواستم و تو می دانی كدام روز را می گویم.
و این را هم می دانی كه آن را به من ندادند
.
آیا تا بحال در دل به خود گفته ای كه چقدر بی رحمی؟
یا تنها به عاشقانه های من خندیده ای…من خنده هایت را دوست دارم…
پس امشب هم این متن
عاشقانه را به تو می سپارم تا باز هم بخندی
و من دلم نمی شكند چرا كه تو سالها قبل آن را شكسته ای .

پس راحت بخند آخر من خنده هایت را دوست دارم …


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 16:13  توسط sadegh01  | 

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد "عزيزم، شام چي داريم؟" جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزيزم شام چي داريم؟" و همسرش گفت:"مگه کري؟! براي چهارمين بار ميگم؛ خوراک مرغ!!"
حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم، در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد .....
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 16:10  توسط sadegh01  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 16:9  توسط sadegh01  |